به اندازه تمام دلتنگی هایم برای تو ...دیگر حالی از من نمیگیری دیگر برایت مهم نیست خو باشم یا نباشم .. دیگر سراغ ما را نمیگیری ... فراموش کردی روزهایی خوب با من بودن را ؟منی که فقط من بودم برایت منی بدون هیچ تظاهر ... اخمهایم وخنده هایم ... یادم امد خنده هایم را دوست داشتی .. میگفتی بخند... به جای تمام خند های نکرده خود من را میخنداندی ... میگذرد ... اری گذشت من و تو نیز گذشتیم از تمام با هم بودن ها... جاهای خالیمان پر شد با افراد تازه از راه رسیده که هیچ کدام نه برای من تو میشود و نه برای تو(شاید) من .... دلم نیامد برایت ننویسم در این روزهایی بارانی .. از دلتنگی هایم که دیگر به ان عادت کردم از گریه های شبانه که با تسلی خود را ارام میکنم ... ولی خودمانیم راحت گذشتیم از هم ... زود وا دادیم از وادی دوست داشتن و من محکوم به این که بعد از تو اعتراف کنم که عاشقت شدم ...شاید از دست دادنت فرصتی بود برای اینکه بفهمم دوستت داشتم یا عاشقت بودم ... ولی پشیمانم پشیمان از اینکه چرا بوسه اخرت را بی پاسخ گذاشتم ...
نیمکت کنار فواره نور یه بهانه واسه از تو گفتنه
جای خالی تو گریه اوره مرگ لحظه های شیرین منه
یادته به روی اون نیمکتمون از تو وازها غم رو خط میزدیم
دست من به دور گردن تو بود وقتی که تکیه به نمیکت میزئیم
دورمون پرندها بودن عشق با نگاه منو تو یکی شد من میخواستم با تو پرواز کنمو برسم به عاشقی اما نشد
یه سبد خاطره داره یاده تو وقتی که تنها رو نیمکت میشینم
شکر رویا که هنوزم میتونم تو رویا روی ماهتو ببینم
از خدا میخوام که عطر دلخشوی هر جا باشی به مشانت برسه
ممنوننم از شب رویا که بازم وقت دلتنگی به دادم میرسه